دنیای نفیس
شعر و ادب 
سرودن شعر و گفتن کلمات منظم و قافیه دار پشت سر هم یه جورایی از بچگی تو خون من بود . هر حرف عادی که میزدم با قوانین و چیدمان کلمات آهنگین و گوش نواز همراه بود . البته بعضیاشو که یادم نمیاد رو خانوادم برام تعریف میکنن . این ها هم مقدمه ای بود که بگم این ترانه کودکانه برای زمان ۹ سالگی منه ! وقتی تو کیش زندگی میکردیم جزیره بهم حس بهتری برای سرودن میداد ... و همچنین امکانات بهتری برای شکوفا شدن . کاش میشد دوباره به همون خونه برگردیم ...

و اما شعر ۹ سالگی نفیس کوچولوی چادری بی دندون :

آی بچه ها سلام دارم

حرفی دو سه کلام دارم

من که چراغ راهنمام

سلامتی تون رو میخوام

تو سرما و تو گرما

کنار این جاده ام

بخاطر شماها

همینجا ایستاده ام

یه کم به من نگاه کنید

آخه منم دل دارم

چراغ راهنمائیم

سه رنگ خوشگل  دارم

رنگ سبزم مثل برگ درخته

از آشنایی با شما خوشبخته

یه رنگ دارم درست مثل آتیشه

بچه ی خوب از این رنگ

هیچ موقع رد نمیشه

وقتی به زرد رسیدی

مواظب خودت باش

زرد داره بهت میگه

کوچولوی من یواش

هرکس که غیر این گفت

حرفاش همه دروغه

حالا دیگه باید برم

سرم خیلی شلوغه

ولی علت اینکه نسبت به زمان سرایش شعر پیشرفت خوبی نداشتم اینه که به این حس زیبا و دوست داشتنی خیلی بها ندادم و بین همه دوران های سرودنم مدام فاصله می افتاد و در اصل متوالی نبود .

امیدوارم همه جامعه شعرا بیشتر قدر این نعمت رو بدونیم ... چرا که قرآن آهنگین و شعر گونه نازل شده است .

شاعر باشید

 

[ پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1391 ] [ 2:11 بعد از ظهر ] [ نفیسه مهرابی بیان ]


گفتا : غم دوران به خدا گوی ؛ بگفتم .

گفتم : من از این غم ، دگر آرام نخفتم .

گفتم به خدا از غم و آرام گرفتم ...

گفتم بخدا ! من به خدا گفتم و خفتم .




[ سه شنبه شانزدهم آبان 1391 ] [ 11:3 قبل از ظهر ] [ نفیسه مهرابی بیان ]
  " راه هشتم به بهشت می رسد "

  در دل صحرا ...

  سرشت می رسد .

  آهووان سرنوشت ... می رسد .

  تکیه بر نام شما ،

  ما را

  بس است .

  راه هشتم ........

  به بهشت ... می رسد .

  * نه میلاده ، نه شهادته ، نه مناسبتی داره ، فقط خیییلی دلم هواشو کرده ...

  دلتنگم . غریبم . خیلی بیشتر از اون آهوئه ... دریاب مرا !

[ سه شنبه هفدهم مرداد 1391 ] [ 0:53 قبل از ظهر ] [ نفیسه مهرابی بیان ]
  ربببنااا !!!

  در تک تک سلوی های تنم می پیچد ...

  فرشته ها . . . . .

  بی اختیار چشمانم را میبندم

  قطره اشکی تمام بازیگری ماهرانه ام را خراب میکند .

  حالا دیگر خدا هم فهمیده چقدر . . .

  مشتم را محکم میکنم !

  گویی فرصتی دیگر در دستانم نهاده اند ...

  چقدر کار دارم . دست تنها . . .

  باید از نو بسازم میکده ای را که روزی مسجد بود !

                               التماس دعا

[ چهارشنبه چهارم مرداد 1391 ] [ 4:17 بعد از ظهر ] [ نفیسه مهرابی بیان ]

احساست ، که الهی باشد ...

قبله ؛

وجود مقدس توست .

تمام اوقات من ، با صدای نفس های تو ، شرعی می شوند !

اذان که بگویند ...

به کعبه ی لب های تو سجود خواهم کرد .

سوگند یاد میکنم همیشه نجاتت دهم ؛

جز وقتی که

در من غرق شوی ...

[ شنبه بیست و چهارم تیر 1391 ] [ 1:31 بعد از ظهر ] [ نفیسه مهرابی بیان ]

آخرین نامه که اسم شبتو

توش نوشتم

نه تو خوندی و نه من

* * *

لحظه خدافظی وقت سفر

تو خیابون

نه تو موندی و نه من

* * *

دستامو حلقه زدم دور تنت

خط لب رو

نه تو خوندی و نه من

* * *

باز دل من یه کمی روشن بود

اما آخر

نه تو موندی و نه من

* * *

عزیزم فکر میکنم وقت دعا

زیر بارون

نه تو بودی و نه من

* * *

ما همه تو سختیا عین همیم

دست آخر

نه تو خوبی و نه من

! ! !

 

[ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ] [ 1:56 بعد از ظهر ] [ نفیسه مهرابی بیان ]
خدااا تنهام نذار !

میترسم از طفلی که تنها  شه . . .

که فکر هر شبش

شاید

اگر

ای کاش

و

اما  شه !!!

[ جمعه یکم اردیبهشت 1391 ] [ 1:32 قبل از ظهر ] [ نفیسه مهرابی بیان ]
بازم می بینمت امشب . . . میون سیل جمعیت

چشام اشک و دلم پر از . . . یه حسی مثل امنیت

بازم دستام شفا میده . . . هنوزم قدرتم بد نیست

یه شب کفر و یه روز توبه . . . میبینی ؟ جراتم بد نیست ؟

دلم میسوزه از وقتی . . . که دستم رو نمیگیری !

دعا هست و اجابت نه . . .  خدای من ! تو دلگیری ؟

تو دستامو گرفتی که . . . من از دیوونگیم رد شم

بازم حرفامو باور کن ! . . . نمیخوام ذره ای بد شم !!!

دلش ابره تو ابریشم . . . با دلگرمی حمایت کن

فقط یک آرزو دارم . . . دعاهاشو اجابت کن .

[ سه شنبه هشتم فروردین 1391 ] [ 9:42 بعد از ظهر ] [ نفیسه مهرابی بیان ]
تو که ساز رفتنو کوک میکنی

من بیچاره صدام در نمیاد

میندازم دستامو دور گردنت

دیگه کاری از لبام بر نمیاد !!!

تا میام به اسمت عادت بکنم

میگی عشق از پس ما بر نمیاد

دل من اما یه خورده روشنه

سر خیر ما دو تا - شر نمیاد

تا حالا نشستی ساده فکر کنی

چرا این قصه به آخر نمیاد ؟

گاهی با خودم میگم خدا میخواد ...

قسمته که دردی از در نمیاد

با خیالت شبمو سر میکنم

این شب بی آبرو سر نمیاد

[ سه شنبه هشتم فروردین 1391 ] [ 9:34 بعد از ظهر ] [ نفیسه مهرابی بیان ]
صدای پای تو می پیچه اینجا

صدای عقربه از پا میفته

داره فکرش به من نزدیک میشه

میرم تا فکرشم چیزی نگفته


میرم با صد هزار حرف نگفته

نرو ! بغض غرورم راه میفته

دلم پای نگاهت سست میشه

برو تا چشم من چیزی نگفته ...

[ سه شنبه هشتم فروردین 1391 ] [ 9:31 بعد از ظهر ] [ نفیسه مهرابی بیان ]
باید بین جهنم ها بمونم

ببین  ! من حقمه تنها بمونم

بهشتت از وجود من زیاده ...

دیگه سخته برام اینجا بمونم


تا دستامو تو دست شب فشردم

دیگه دست منو لایق ندونست

تن لرزونمو هر شب رها کرد !

من دیوونه رو عاشق ندونست .

 

[ سه شنبه هشتم فروردین 1391 ] [ 9:31 بعد از ظهر ] [ نفیسه مهرابی بیان ]
محرم با خودش برام غم به همراه میاره ...

یاد سه سال پیش می افتم که اول محرم شد سوم بابا بزرگ مهربون و دوست داشتنی ام ...

روزایی که از صبح تا عصر دانشگاه بودم و عصر تا شب تو سی سی یو بیدار و مراقب و دست به دعا ...

اما ...

چند تا عزا رو باید با هم تحمل کنم ؟! ای وای .

نه . نه . من اشتباه میکنم . خدا حتما می بینه . خدا قطعا میشنوه . خدا ...

هر کی مایل بود .. لطف میکنه اگر .. برای پدر بزرگ من فاتحه ای بخونه یا حد اقل صلواتی بفرسته .

ممنون .

باز این چه شورش است؟ که در خلق عالم است

باز این چه نوحه وچه عزا وچه ماتم است؟

باز این چه رستخیز عظیم است؟ کز زمین

بی نفخ صور، خاسته تا عرش اعظم است

این صبح تیره باز دمید از کجا؟ کزو

کار جهان وخلق جهان جمله درهم است

گویا، طلوع می‌کند از مغرب آفتاب

کآشوب در تمامی ذرات عالم است

گر خوانمش قیامت دنیا، بعید نیست

این رستخیز عام، که نامش محرم است

در بارگاه قدس که جای ملال نیست

سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است

جن وملک بر آدمیان نوحه می‌کنند

گویا، عزای اشرف اولاد آدم است

خورشید آسمان وزمین، نور مشرقین

پرورده کنار رسول خدا، حسین

[ سه شنبه هشتم آذر 1390 ] [ 3:39 بعد از ظهر ] [ نفیسه مهرابی بیان ]
خانواده - فامیل - دوستان - آشنایان - همکلاسیان - همکاران - و غریبه های محترم :

آیا مایل به انجام کار خیر و ثواب هستید ؟؟

آیا مایل به همکاری

فرهنگی - هنری - موسیقی - تئاتر - مالی - آموزش - تدریس - مددکاری - داروسازی - درمان - کشف استعداد ها - حتی هم صحبتی - یا دیدار و یا هر خلاقیت و کمک دیگری که به ذهن من نمیرسد و ...

در یکی از موسسه های خیریه آسایشگاه کهریزک - سازمان بهزیستی کشور - موسسه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان محک - موسسه امام علی (ع) - بنیاد امور بیماری های خاص - انجمن بیماری های نادر (همه بخش های غیر واگیر دار و مسری ! ) و ...

هستید ؟؟؟

اگر بله که

با ایمیل یا وبلاگ یا تلفن همراه من در ارتباط باشید - تا به یاری خدا پایه های یک گروه خیر و صمیمی را با دستان هم بنا نهیم ..

اگر نه که

دوباره فکر کنید . چون هیچ وقت برای شروع دیر نیست !

با تشکر

نفیسه مهرابی بیان

گروه نفس

[ دوشنبه بیست و سوم آبان 1390 ] [ 3:39 بعد از ظهر ] [ نفیسه مهرابی بیان ]
وای خدای من !

از دیروز که این مطلب رو خوندم  همش دارم میخندم و میگم چقققدر قشنگه !!! شاید تکراری باشه ولی خواستم دوستای گل و ماه خودمم بخونن و حظش رو ببرن ...

پیغام گیر حافظ :
رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم مخور!    تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم مخور!
بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام    زآن زمان کو باز گردم خانه ی خود غم مخور !


پیغام گیر سعدی:
از آوای دل انگیز تو مستم    نباشم خانه و شرمنده هستم
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ    فلک را گر فرصتی دادی به دستم


پیغام گیر فردوسی :
نمی باشم امروز اندر سرای    که رسم ادب را بیارم به جای
به پیغامت ای دوست گویم جواب    چو فردا بر آید بلند آفتاب

پیغام گیر خیام:
این چرخ فلک عمر مرا داد به باد    ممنون توام که کرده ای از من یاد
رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش    آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد!


پیغام گیر منوچهری :
از شرم به رنگ باده باشد رویم    در خانه نباشم که سلامی گویم
بگذاری اگر پیغام پاسخ دهمت    زان پیش که همچو برف گردد رویم!

پیغام گیر مولانا :
بهر سماع از خانه ام رفتم برون.. رقصان شوم!    شوری برانگیزم به پا.. خندان شوم شادان شوم !
برگو به من پیغام خود..هم نمره و هم نام خود    فردا تو را پاسخ دهم..جان تو را قربان شوم!

پیغام گیر بابا طاهر:
تلیفون کرده ای جانم فدایت!    الهی مو به قوربون صدایت!
چو از صحرا بیایم نازنینم    فرستم پاسخی از دل برایت !

پیغام گیر نیما :

چون صداهایی که می آید    شباهنگام از جنگل    از شغالی دور    گر شنیدی بوق
بر زبان آر آن سخن هایی که خواهی بشنوم    در فضایی عاری از تزویر
ندایت چون انعکاس صبح آزا کوه    پاسخی گیرد ز من از دره های یوش

پیغام گیر شاملو :
بر آبگینه ای از جیوه ء سکوت    سنگواره ای از دستان آدمیت  آتشی و چرخی که آفرید    تا کلید واژه ای از دور شنوا

در آن با من سخن بگو    که با همان جوابی گویم   تآنگاه که توانستن سرودی است

پیغام گیر سایه :
ای صدا و سخن توست سرآغاز جهان    دل سپردن به پیامت چاره ساز انسان
گر مرا فرصت گفتی و شنودی باشد    به حقیقت با تو همراز شوم بی نیاز کتمان


پیغام گیر فروغ :
نیستم.. نیستم..اما می آیم..
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار می آیم..
و آستانه پر از عشق می شود    و من در آستانه به آنها که پیغام گذاشته اند   سلامی دوباره خواهم داد

واااای ... خیلی قشنگه !

[ چهارشنبه چهارم آبان 1390 ] [ 4:48 بعد از ظهر ] [ نفیسه مهرابی بیان ]
این روزا هم حال خوشی ندارم . . .هم فرصت زیادی ندارم . . .

فقط شرمندم اگه نمیتونم و نمیرسم جواب دوستام رو بدم . به یزرگی خودتون ببخشید .

التماس دعا .

[ شنبه هفدهم اردیبهشت 1390 ] [ 3:58 بعد از ظهر ] [ نفیسه مهرابی بیان ]
یه تابستون خونمونه

 

جای گریه شونمونه

 

ما همه دلتنگ یاریم

 

شاعری بهونمونه

[ شنبه سوم اردیبهشت 1390 ] [ 7:39 بعد از ظهر ] [ نفیسه مهرابی بیان ]

بپیچ  مرا  در  حریم  بوسه  ات

بتاب  مرا  در  صدای  روزه  ات

بسوز  مرا  با  نگاه  خسته  ات

بمیر  مرا  در  آغوش  بسته  ات

[ شنبه سوم اردیبهشت 1390 ] [ 7:30 بعد از ظهر ] [ نفیسه مهرابی بیان ]
سلام دوستان ...

دنیای مجازی اینترنت دنیای عجیب و پیچیده ایه و هرکاری ازش برمیاد . اگه اعتماد وصداقت نباشه دین وایمونت رو پای حرف خاله زنکی مردم باختی ... اونا هم گناهی ندارنا . دیدن و شنیدن ...میگم که به درد شماها هم بخوره .

 با ایمیل و وبلاگ و اسم و فامیل کامل هر کسی میشه هرکسی هرجایی هر کامنتی بذاره و ...

تا همین لحظه هر نظر مبهم و سوال شخصی و با نام متغیر رو از خودم تکذیب میکنم و خدا شاهده راضی نمیکنم کسی رو که با آبروی من بازی کنه .

هرکسی به متنی شک داشت فقط از خودم شخصا و حضورا بپرسه من قسم میخورم که همیشه راست میگم .

با تشکر .

[ سه شنبه سی ام فروردین 1390 ] [ 2:39 قبل از ظهر ] [ نفیسه مهرابی بیان ]

نه  ...  همش دروغه  . میدونم !

 دعا  کردن  بی  فایده  است  .  دل  خوش  کنک  ماست  !

 خدا  نمی بینه  . ولی  من  این  شعر  رو  گفتم  تا  خدا  هم  یکم  به  خودش  بیاد  ...  ببینه  که  من  همه  کاری  کردم  و  حالا  دیگه  نوبت  اونه  که  قدرتش  رو  برای  ۱  بار  هم  که  شده  به  من  ثابت  کنه  . 

خدا ... دیگه  آرامش  کمترین  حق  من  از  این  زندگیه . . . . . 

 این همه بازی دنیا رو نبین     من نفس کشیده ام خدا ببین

من آشفته ردای دل غمین     به کجا رسیده ام خدا ببین

تو دلم خواستمش اما با یقین     از دلم رمیده ام خدا ببین

از زبان ناکسان فقط همین     من چه ها شنیده ام خدا ببین

آدمای رنگارنگ توی کمین     از همه بریده ام خدا ببین

واسه تنهایی شب گرد زمین     پیله ای تنیده ام خدا ببین

توی راه عشق پر شور حزین     من به تو رسیده ام خدا ببین

 

خدا ......... ببین

[ دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390 ] [ 11:31 قبل از ظهر ] [ نفیسه مهرابی بیان ]
برای تبریک عید

 هرچی فکر کردم نتونستم مطلبی قشنگ تر از

اوج لطافت و سادگی و امیدواری این شعر

 پیدا کنم ...

همه چی آرومه تو به من دل بستی  این چقدر خوبه که تو کنارم هستی

همه چی آرومه غصه ها خوابیدن شک نداری دیگه تو به احساس من

همه چی آرومه من چقدر خوشحالم پیشم هستی حالا به خودم می بالم

تو به من دل بستی از چشات معلومه من چقدر خوشبختم همه چی آرومه

تشنه ی چشماتم منو سیرابم کن منو با لالایی دوباره خوابم کن

بگو این آرامش تا ابد پا بر جاست حالا که برق عشق تو نگاهت پیداست

 

این احساس رو برای همه (مخصوصا خودم) آرزو میکنم .

[ یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389 ] [ 1:19 بعد از ظهر ] [ نفیسه مهرابی بیان ]
گاهی یهو ... یه بیت کامل ... به یادم میاد . بعدش که سرنخ رو پیدا کردم و میخوام حول محور اون موضوع شعر بگم و کاملش کنم دیگه مغزم قفل میشه و انگار همینه که همینه . . .

این هم چند تا از اون تک بیت هاست که انشا الله بتونم بعدا تکمیلش کنم .

...........................

۱- ارزش چشم نگاری که شبی نخفته باشد /

/ نرسد به پای شوقی که در آن نهفته باشد

 

۲ - اگرچه در دیار خود صد درد دارد دل من /

/ ولی صبور گشته چون یک مرد دارد دل من

 

۳ - در قعر بیابان عرب قافله ای نیست /

 از صبح ازل تا به ابد فاصله ای نیست

 

۴ - جان در سرای خویشتن بی تاب یاران و پریش /

 ترسم که جان بیرون شود اندر سرای یار خویش

 

۵ - به مردن کنار هم مگه قسم نخوردم ؟ /

 پس حالا که تو مردی پس چرا من نمردم ؟

 

۶ - منو از چشای بسته نترسون ... من اینجام /

 منو از لب سربسته نترسون ... من اینجام

 

۷ - سمبل من شجاعته / یه روح بی نهایته

 

ببینین ... اینان ... چطورن ؟ و دیگه نمیتونم اضافه شون کنم . چرا ؟؟؟

[ شنبه چهاردهم اسفند 1389 ] [ 5:24 بعد از ظهر ] [ نفیسه مهرابی بیان ]
آن شرم کزو سرخی رو ی تو عیان است

بر باد دهد آنچه که سوی تو نهان است

در تاب تنم آتش مهر تو همان است

بر زلف شبم غالیه بوی تو نشان است

[ شنبه چهاردهم اسفند 1389 ] [ 4:47 بعد از ظهر ] [ نفیسه مهرابی بیان ]
 یا رب آن راز که بر دوش فلک سنگین بود . . .

  که ز مستی غمش باده و می رنگین بود .

 دوش رفتم به برش با همه شورم لیکن . . . 

 لاجرم فاش نکردم که بسی غمگین بود .

 

[ شنبه چهاردهم اسفند 1389 ] [ 4:40 بعد از ظهر ] [ نفیسه مهرابی بیان ]

مرو  .  بی من ...  که من .  خستم     

  مشو  .  ساقی ...  که من .  مستم

میا  .  بی دل ...  که من .  گویم 

      مخور  .  غصه ...  که من  .  هستم

[ شنبه چهاردهم اسفند 1389 ] [ 4:32 بعد از ظهر ] [ نفیسه مهرابی بیان ]
شاید این مطلبم بیشتر شبیه یه دلنوشته باشه ... یه حرف خودمونی . اصلا شاید نباید بگم ؟؟؟ ولی میگم ...

توی یه دو دلی بدی افتادم . قلب و عقلم با هم مدام میجنگن . تکلیف خودمو نمیدونم . زندگیم معلق شده . قدرت تصمیم گیریمو از دست دادم . حد و مرز بین حق و گناه رو گم کردم . همش گریه میکنم . اختیارم دست خودم نیست . حس میکنم خدا رهام کرده . بی سرپناه و سرگردون . نمیتونم با هیچکس حرف بزنم . از آینده میترسم . نمیدونم کدوم کار درسته یا غلطه . تنهام . کسی نمیدونه . نمیگم هم ...

 فقط میخوام هرکی مطلبم رو خوند بدون پرسش برام دعا کنه تا این وضعیت هرچی زودتر معلوم شه ... و زندگیم آرامش گذشته رو پیدا کنه .

[ پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389 ] [ 11:15 قبل از ظهر ] [ نفیسه مهرابی بیان ]

سلام دوستام ...

* دارم میرم پیش راه هشتم *

باشد تا گشایشی باشد از آنان که ...

آنان که ...

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند / آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند ؟

ممکنه ۱ هفته ای نباشم . ولی نایب الزیاره همه تون هستم ...

 

 

[ دوشنبه دوم اسفند 1389 ] [ 11:15 بعد از ظهر ] [ نفیسه مهرابی بیان ]

لب خموش است و دل در غوغا

غم فزون است و شب در سودا

مانده دستان گرم تو تنها

گرچه در بر کشیده روحم را ...

[ یکشنبه یکم اسفند 1389 ] [ 11:33 قبل از ظهر ] [ نفیسه مهرابی بیان ]

بر دل من آتش مهر شما افتاده بود...بر دل تو سایه ی لطف خدا افتاده بود

مهر بستم من بر آن لطف شما لیکن بدان...لطف گفتم چون بر آن مهر خدا افتاده بود

[ یکشنبه یکم اسفند 1389 ] [ 11:24 قبل از ظهر ] [ نفیسه مهرابی بیان ]
فکر کسی بی تو حروم        بغض خفه توی گلوم

حرف همه توی سرم          عکس تو تنها روبروم

[ یکشنبه یکم اسفند 1389 ] [ 11:18 قبل از ظهر ] [ نفیسه مهرابی بیان ]

< این شعرم ممکنه خیلی ساده و سبک باشه . ولی اگه آرام و با احساس بخونید مطمینا جور دیگه ای معنا پیدا میکنه >

وقتی دلم رو برده بود  ... هیچکسی جای من نبود

دل رو که پس آورده بود ... هیچکسی جای من نبود

وقتی شیرینی خورده بود ... هیچکسی جای من نبود

وقتی که گل آورده بود ...هیچکسی جای من نبود

وقتی گل من مرده بود ...هیچکسی جای من نبود

وقتی منو نبرده بود ...هیچکسی جای من نبود

[ یکشنبه یکم اسفند 1389 ] [ 11:16 قبل از ظهر ] [ نفیسه مهرابی بیان ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سمبل من شجاعته
یه روح بی نهایته
امکانات وب
بوی عید با صداي گروه سون